باران

   «  آرشيو   صفحه اصلي وب لاگ »

1

موضوع : پروانهتاريخ : 20 June 2006   شماره : 7
يک روز سوارخ کوچکي در يک پيله ابريشم ظاهر شد
شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شده از سوراخ کوچک ايجاد شده در پيله نگاه کرد
سپس براي چند لحظه فعاليت پروانه متوقف شد و بنظر رسيد تمام تلاش خودرا انجام داده و نمي تواند ادامه دهد
آن شخص تصميم گرفت به پروانه کمک کند و با قيچي پيله را باز کرد
پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروک بود
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد وچون انتظار داشت که بالهاي پروانه باز،گسترده و محكم شوند واز بدن پروانه محافظت كنند، !
هيچ اتفاقي نيفتاد
در واقع پروانه بقيه عمرش خزيد و مشغول بود وهرگز نتوانست پرواز كند.
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بودكه محدوديت پيله و تلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي بود كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه به بالهايش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند
    ارسال نظر ( 3 )!
موضوع : باهوشتاريخ : 13 April 2006   شماره : 6
بابام يه پونصد تومني بهم داد؛
لابد چون خيلي باهوشم بهم داد
من هم اون روبادوتادويست تومني عوض كردم،بي خيال
چون دوتابيشتراز يه دونه‏س ديگه به هرحال
دوتادويست تومني روبرداشتم وبردم
دادم به «لو» وباهاش تاخت زدم
به جاش سه تاصدتومني گرفتم، به گمونم
نمي دونست سه تابيشترازدوتاس؛ ولي من مي‏دونم
يك كم بعدش «بتيس» پيركه چشماش نمي بينه
اومدوچون اصولاًنمي تونه ببينه
بهم چهارتاپنجاهي داده، سه تاصدي روگرفته
چهارتابيشترازسه تاس؛ چقدر ياروخرفته
من هم چهارتاپنجاهي روبردم پيش ،دوستم
البته بعداينكه مغازهْ دونه فروشي اش راجستم
اون ! خنگ خداهم پنج تا بيست تومني دادبه جاشون
پنج تابيشترازچهارتاس ديگه .جونمي جون
بعدرفتم ونشونش دادم به بابام
ولي يكهو صورتش سرخ شدبابام
چشماش روبست و سرش  رو تكون داد هر طرفي
ازمن بهش اينقدرغرور داد كه نزد حرفي
 
مجموعه اشعار شل سيلور استاين
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : يک سال گذشتتاريخ : 25 March 2006   شماره : 5
خداي من ، يک سال گذشت هرچه کردم ، ديدي و هر چه بخشيدي و عفو کردي نديدم خداي من ، هراسان شدم پناهم دادي ، بيمار شدم شفايم دادي .آرامش و امنيت که رسيد ، طبيب و پناه را از يادم بردم . خداي من ، يک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سيصدوشصت و پنج روز. چگونه است که رهايم نميکني؟ چگونه است که هرگز، هرگز از تو نااميد نميگردم؟
اين چه رسم خدايي است؟ خداي من آواي ملکوتي يا مقلب القلوب و الابصار مي آيد. تو مرا ميخواني که بخوانمت ؟ اين منم با حسرت سال هاي رفته يا مدبر الليل و النهار . اين منم با هزاران اميد به سال هاي پيش رو يا محول الحول و الاحوال . خداي من بندگي ام را بپذير ، التماس مرا بشنو حول حالنا ، حول حالنا.
خداي من آرزويم چه شد؟ الي احسن الحال .
خوب من ، بوي عطر تحويل مي آيد .
چه مبارک تقديري!
    ارسال نظر ( 1 )!
موضوع : بهارتاريخ : 23 March 2006   شماره : 4
بهار و خيلي دوست داشتم.دوست داشتم هر وقت که مياد براي هميشه بمونه.اما روزاي بهاري که تو پيشم نباشي اصلا قشنگ نيستن.ميدوني عزيزم......تو رو بيشتر از بهار دوست دارم ، وقتي تو باشي ديگه مهم نيست که چه فصليه....مهم اينه که تو هستي .......تو انقدر خوب و عزيزي برام که اگه باشي بهار و بارون و آسمون و ستاره و ماه و هزارتا چيز خوب ديگه برام ارزشي ندارن..
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : من و توتاريخ : 16 March 2006   شماره : 3
پرده ي اول
 
_مي دوني چيه؟
 
+نه ، خوب چيه؟
 
_من خيلي دوست دارم!
 
+چه بلوز زشتي پوشيدي!
 
_حس مي كنم اگه نباشي نمي تونم زندگي كنم.
 
+رنگشم اصلا بهت نمياد
 
_تو چي ، منو دوست داري؟
 
+زشت شدي!
 
_ديوونه ي توام
 
+ رنگ بلوزت ديوونم مي كنه
 
_دلم ميخواد هميشه پيشم باشي
 
+رنگ تيره پيرت مي كنه
 
_بدون تو دنيا واسم معني نداره.اينو جدي ميگم
 
+از بلوزايي كه روش كلي نوشته داره متنفرم
 
_دركم ميكني؟
 
+ بلوزتو عوض ميكني؟
 
_عاشقتم!!!!
 
+ديگه اين بلوزو نپوش.
 
پرده دوم(چند روز بعد)
 
_مي خوام  يه چيزو واسه هميشه بدوني، من خيلي دوست دارم
 
+اه ، تو بلوز ديگه اي نداري بپوشي؟
    ارسال نظر ( 2 )!
موضوع : براي توتاريخ : 15 March 2006   شماره : 2
دورترين ستاره نامت را ميداند
از نردبام كهكشان بالا مي روم ... و نام تو را ميگويم
از خاك تا ستاره راهي نيست
وقتي كه نام تو را مي جويم ... در حرفهاي كوچك نامت
مكان از تكيه گاهي تهي ميشود
و زمان در درنگي جاودانه ميشكند...  و تو
همه حضور مي شوي در حروفي ناپيدا كه من ام.
مي شنوي؟ ... من!
پس بازا و در اوج جوهر اين شب
مرا به نام صدا كن ... تو اي تو! اي بهترين عاشقترين
مرا به نام قديمي ... به نام عشق صدا كن!
و چندان دخيل مبند كه بخشناکيم از شرم ناتواني خويش
چراكه من درخت معجزه نيستم ... يكي تك درختم!
 تنها هنرم اين است
كه تكيه گاه تو باشم ... و اي كاش كه بتوانم.
    ارسال نظر ( 0 )!
موضوع : بارانتاريخ : 09 March 2006   شماره : 1
 باران يادگار توست ... خاطره نمناكي نگاه من است
باران اشك آسمان است ... همانروزي كه باريد و مرا از
وداع خبر داد ... از آينده هاي بي تو بودن ... از حسرت!
ليكن من آنقدر غرق در تو بودم كه آسمان رااز ياد
برده بودم ... نه تنها آسمان كه تمامي دنيا را!
باران ... دگر بار آمد و رفت ...
و افسوس كه اينبار تنها من بودم ودل ... در حسرت تو
كه بر چشمانم لبخندزني و گويي:
ـــ باز هم چترت را فراموشش كرده اي؟
و من آرام گويم:
 ـــ دستان تورا كه دارم! باكي نيست!
و امروز تنها در آستانه پنجره ها با آسمان نجوا كردم:
بارون رو دوست دارم هنوز ...... چون تورو يادم مياره *
    ارسال نظر ( 1 )!

1


Copyright 2005 Cloob.Com, All right reserved.